، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

ملودی عشق

بدون عنوان

سلام نفس مامان الان که دارم برات مینویسم یه روز مونده به اینکه 14 هفته ات تموم بشه و به سلامتی بری تو 15 هفته ، الان قدیه انجیری و تکون میخوری و عجیب اینه که من تکوناتو ه مثل بال زدن پروانست احساس میکنم ... خدا روشاکرم بخاطر همه خوبی هاش خصوصا تو که خوبترین نعمتی برای ما .... جیگرطلای مامان الان دیگه ماشاالا بزرگ شدی و یه هفتس که رفتی تو چهار ماه و نمیدونی من چقده ذوقتو دارم... من وبابا داریم خونمونو واسه ورود پرنسسمون آماده میکنیم و  اول از همه ام میخوایم از اتاق خواب شما شروع کنیم عشقم ... و در آخر خیلی دوستت داریم     ...
17 ارديبهشت 1394

غربالگری و سونو NT

سلام عسل مامان امروز با بابایی رفتیم سونو،  زود نوبتمون شد وقتی رفتیم که ببینیمت انگار که لالا کرده بودی دکتر گفت باید یه چیز شیرین بخورم تا به ورجه وورجه بیفتی،  بابایی برام آب انبه گرفت نزیدیک 4،5لیوان با قند خوردم دیگه داشت حالم بد میشد دوباره رفتم داخل اتاق و دیدیم که بله بیدار شدی و داری خودتو تکون میدی خدا رو شکر همه چی خوب بود و مشکلی نبود فرداشم رفتیم غربالگری نیلو اونجاام تا عصری طول کشید تا جواب حاضر بشه و مامان یه کم سختش شده بود،  بعد از دادن آزمایش رفتیم امامزاده صالح واسه سلامتی شما نمک پخش کردیم و بعدشم رفتیم خونه مامان جونی، ناهار اونجا بودیم و بعدش راه افتادیم واسه گرفتن جواب...  وقتی جوابو گرفتم دل...
7 ارديبهشت 1394

اولین مرخصی مامان واسه خاطر شما

سلام امیدم ،حبه انگور من این چندوقت خیلی دوست داشتم بیام و برات بنویسم ولی انقد گرفتار و نگرانت بودم که دل و دماغی نبود واسه نوشتن گیلاس مامان ، الان دقیق 5 روزه که سرکار نرفتمو دارم استراحت میکنم نمیخوام از نگرانیها و اتفاقای بد برات بگم دوس دارم هم خودم به جنبه خوب همه چی نگاه کنم هم واسه شما که همه زندگیمی از خوشی های زندگی بگم این چند روز حال مامان خوب نبود ولی یه اتفاق  خیلی خوب که افتاد این بود که من شما رو بصورت کامل دیدم انقد شیطون بلا بودی که حتی یه لحظه هم دست از ورجه وورجه کردن نمیکشیدی الهی قربون دست و پای خوشگلت بشم که اونجوری تکونشون میدادی تا بهم بفهمونی که هستی و مشکلی نیست تازشم آقای دکتر بهم گفت ...
29 فروردين 1394

تمشک کوچولو

سلام تمشک خوشمزه من مامان امروز کلا تو خونس  و کنار شما  داره استراحت میکنه آخه کلا نگران حالت شده بود دیروز سرکار انقد سر مامانی درد میکرد که از نگرانی گریه ش گرفت وقتی رفتم دکتر فشارمو گرفت و گفت باید بیشتر مواظب باشم آخه فشارم یهویی رفته بالا و بدنم چون عادت نداره واسه این قضیه داره اذیت میشه این هفته باید با هم بریم یه سری آزمایشا انجام بدیم خانم دکتر بهشتی مهربونم گفت وقت غربالگری از هفته دیگه شروع میشه و من خیلی خوشحالم که این دوران داره میگذره و روز به روز دارم بیشتر حست میکنم دوست داریم توپولک من ...
20 فروردين 1394

اولین صدا ، قشنگترین صدا

سلام ملودی عشق دیروز برای اولین بار بود که کامل حست کردم وقتی صدای قلب کوچیکو مهربونتو آقای دکترگذاشت تا گوش کنم نزدیک بود بال دربیارم با بغض داشتم به بابا علیرضا نگاه میکردم و اونم با نگاش ازم میخواس آروم باشم اولین نت قشنگ از ملودی زیبای زندگیم وقتی صدا قطع شد دوس داشتم دوب دوب قلبتو تو ذهنم تکرار کنم وقتی میخواسم پاشم انگار رو هوا داشتم راه میرفتم واقعنی فک کنم بال درآورده بودم با بابایی وقتی از اتاق اومدیم بیرون و بهم گفت صداشو ضبط کردم از خوشحالی دوس داشتم جیغ بزنم دوس داشتم مدام بزاره تا من گوش کنم بابا علیرضا وقتی  امروز بهم زنگ زدوگفت همش صدای قلبتو گوش میداده حسودیم شد آخه صدا توگوشی اونه من کل امروزو فقط...
17 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ملودی عشق می باشد